تبلیغات
✗בو عــــآ شِـــــقـ تَــــלּ هــــآ ✗S&P                                               
 
 



✗בو عــــآ شِـــــقـ تَــــלּ هــــآ ✗S&P
خوشـــــ اومدید شــــــــــــــــــــلوخ بازی ممنـــــــــــــــــــوع
 
    
            
                            

ایــــــــنو حــــــتما بـــــخونــــــــــــید خـــــــــیلی زیبــــــــــــاســــــــــــــــــــــــــت


WEIRD1

 

 آورده اند كه در یك روز آفتابی جوانی جهت كوهنوردی از كوهی بالا رفت . در نیمه راه بازگشت بود كه ناگهان هوا تیره گشت و طوفانی سخت آغاز شد . در آن هوای نامناسب بازگشت برای جوان سخت گردیده بود و دشوار كه ناگاه طوفان ، طنابی كه وی توسط آن به كوه آویزان شده بود را از جای كند و او را در میان زمین و هوا از طناب معلق نمود . جوان كه بسیار ترسیده بود و مرگ را در چند قدمی خود می دید ، با تظلم و زاری خدای خود را خواند و از او طلب یاری نمود .

در آن لحظات سخت ناگاه صدایی به گوش جوان رسید كه می پرسید:"آیا تو به من ایمان داری؟" جوان در همان حالت كه از كوه آویزان بود به صدا پاسخ مثبت داد و گفت :" هر آن چه دستور دهی عمل خواهم كرد . فقط مرا از این حالت رهایی بخش."

با شنیدن جواب مثبت ، صدا به او امر كرد تا طنابی را كه از آن آویزان بود قطع كند. جوان با شنیدن این سخن برآشفت و كلام "هرگز ، هرگز" را بر زبان جاری ساخت . صدا چندین بار این خواهش را تكرار كرد . تا آن كه دیگر صدایی به گوش نرسید . شب فرا رسید و در آن تاریكی و سرمای سخت جوان كم كم بی حال گشت و از هوش رفت . صبح روز بعد عده ای كه برای یافتن وی عازم آن كوه شده بودند در ناباوری وی را كه از سرما جان داده بود ، در حالی یافتند كه هنوز از طناب آویزان بود و تنها یك متر با زمین فاصله داشت .





"
    
         شنبه 9 اردیبهشت 1391 | 09:36 ب.ظ  | SaRa JoOoN|        نظرات ()