تبلیغات
✗בو عــــآ شِـــــقـ تَــــלּ هــــآ ✗S&P                                               
 
 



✗בو عــــآ شِـــــقـ تَــــלּ هــــآ ✗S&P
خوشـــــ اومدید شــــــــــــــــــــلوخ بازی ممنـــــــــــــــــــوع
 
    
            
                            
دیروز بعد از کلی گفت و گو با خانم مریم خانم که تازه از ماه عسل و بخور مخور اومدن و فکرشون یکم باز شده و پیشنهاد دادن که این جا روز نوشته بزاریم که اول به شدت مخالف این موضوع بودم چون یعنی اصلا دوست ندارم ولی بنا به دلایل منطقی که خانم مریم خانم فرمودند بالا خره منو راضی کردن (خوب طبیعی هم هست )
تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

خوب پس روز نوشته امروز م

تــاریخ:91/3/18...................پنـــ ـــج شنــ ـــبه

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست


امروز صبح که از خواب بیدار شدم دیدم زمین خوابیدم  بسی تعجب کردم اما یادم اومد دیروز داشتم درس میخوندم رو زمین همون جا خوابم برده مادر محترمم که پتویی لحافی هیچی عنایت نکردن روم  
خلاصه کل بدم درد میکرد(والا الانم  میکنه)

یه تکونی دادم به خودمو پاشودم هه دیدم اتاقم انگار بمب خرده وسطش با اینکه دخترم ولی حوصله تمیز کردن ندارم البته گاه گداری تمیز میکنم ولی فردا باز همون اش و همون کاسه است ..........

اومدم ببینم کی تو خونه است دیدم هیشکی طبق معمول من از اول تنها بودم یعنی به خاطر کارمند بودن مامی و پاپا جونم که همیشه سر کارو درس دادن و نمیدونم چیو چی شدن خودم با خودم بازی میکردم درس میخوندم غذا میخوردم یعنی الانم اینجوری البته از بازی کردن فاکتور بگیرین چون الان حوصله بازی کردنم ندارم

تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست
زنگ زدم به پدر محترمم گفتش دارم ماشینو میفروشم اخ راسته  بازم بی ماشینی کلا مکافاتیه بر خودش من هیچ جا پیاده نمیرم البته میرم ها اون زمانیه که قراره برام یه چیزی بخرن (حالا لباسی باشه کادویی جایزه ای بالاخره یه کوفتی صرفا دارم ناز میکنم)ولی الان منو کی میبره کلاس الله و اعلم



تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست

خلاصه زنگ زدم به مامی جــــــــــوونم این جونش برا اینه که ارادت خاصی به ایشون دارم همیشه طرفدار خودمه
 حالا توضیــــــــح میدم:

مامی جونم گفتن که دارم میرم لباسی که دیروز گرفتم پسش بدم اخ که از این کار چه قدر بدم میاد میگن از هر چی بدت میاد سرت میاد حالا جکایت منه بیچاره است ....................ااخه مادر من خ دیر پسنده هزار تا مغازرو نگاه میکنه باز میاد از مغازه اولی خرید میکنه کلا حوصله سر بره منم که کلا بی حوصله چرا نمیدونم

منم از روی ناچاری رجوع کردم تا ایمیل هامو چک کنم ......................اولش خوشحال شدم چون یدونه از دوستام که چها ساله خبری ازش نی ایمیل زده بیچاهره چه منه قاطی مرغ و خروس ها شده .................

دیگه همه ایمیل هام چرت و پرت بود این دعوت کرده بود اون دعوت کرده حالا به کجا بماند
تصاویر زیباسازی - جدا کننده پست
همه هم بیکارن ها میشینن تبلیغ میکنن (یکی نیست به خودم بگه)

بهداش رفتم تو سایتی که تو ش مدیرم  حالا بعدا ادرس میدم تشریف فرما بشین ول شرط داره

تو این مدت یکی چهار بار زنگ زد خونه هی برداشتم قطع کرد دیگه خودتون حدس بزنید چون حوصله نداشتم چی داداش سیمو از جاش کندم مردم ازار ما البته از این چیزا زیاد داریم برا افراد خانوادم هم عادی شده ولی بالاخره خودش مسئله بزرگیه بگذریم سیاسیش نکنیم ...............

من بیام نت دیگه نمیتونم بیرون بیام یهو ساعتو نگاه میکنم میبینم چهار پنج ساعته بدون حرکت فقط تو نتم کارمم معلوم نی

بعداش پسر خالم سینا که طبقه پایینون مستقل زندگی میکنه یه تک زنگ زده به تلفن خونه جوکه برا خودش

اینم کارش اینه که بیا خونمو تمیز کن علاقه خاصی دارم به کلفت شدن من ........البته مامیم زیاد نمیزاره با سینا هم کلاک بشم (تازگیا نمیدونم چرا)
که طبق معمول علامت مخصوص خودمو رو انگشتم نشون دادم حالا اونایی که نخبه هستن میفهمن چی میگم
اونم بشینم یه لقمه صبحانه بخورم(یعنی کوفت کنم)که بشقاب از رو اپن افتاد ...........اخر بد شانسی دختر که کار نکنه همین میشه

مامانم معمولا میگه تو رو  یه روز بعد  عروسیت میارن تحویل میدن .........منم میگم امکانش زیاده

اومدم دوباره سر لپ تابم زیاد چت روم نمیرم یعنی حوصلم نمیکشه کلا حوصله هیچی ندارم دوستام همیشه میگن از مغروریته حالا این بی حوصلگی منم بهانه پیدا کردن برا اثبات مغروریه من ........که اونم پریا جونم هیچ وقت از این حرفا نمیزنه اما خانم مریم خانم هی میگه ها هی میگه رو مخ منه همش ...........وای حوصلم سر رفت دیگه از نوشتن

یه پیر مرد داریم پایین پایین طبقمون هر روز تو حیاط  ورزش میکنه جماعتم حوصله ای دارن ها من بهش نگا میکنم چشم میزنه به من هی چی خل و امله دور بر من جمع شدن ..........تازگیا پسر ایشون به من گیر دادن نام :حسین

سن:18

تحصیلات:خر خون پیش میخونه

تو شبستر هم زندگی میکنه گاهی میاد شهر ما (حالا شهر ما کجاست حدس بزن)

این اقا پسر گل پسر  شیرین پسر قند عسل 

همیشه سلام میکنه به من یعنی کار خاصی نداره میرم بالا سلام

میام پایین مجدد سلام ..دکمه اش رو سلام گیر میکنه sometime

اون روز مشرف شده بودن منم تو حیاط بودم با سینا .سینا که مشغول

گوشیش بود که تازه خریده منم همینجوری تو فکر ........


اومده سلام

اقا سینا خوبیت نداره بشینین پیش ایشون در همسایه فکر بدی میکنن

(اخه میگم تو رو سننه ها تو سر پیازی یا ته پیازی بچه بیریخت)

سینا هم که باهاش مشکل اساسی داره حرف نزد

منم گفتم که نگام رو زمین بود

وای بسه دیگه حوصله نوشتن ندارم شب میام میگم بقیشو

رمان شد



تقدیم به شوما البته میدونم خودم گلم




"
    
         پنجشنبه 18 خرداد 1391 | 09:02 ق.ظ  | SaRa JoOoN|        نظرات ()