تبلیغات
✗בو عــــآ شِـــــقـ تَــــלּ هــــآ ✗S&P                                               
 
 



✗בو عــــآ شِـــــقـ تَــــלּ هــــآ ✗S&P
خوشـــــ اومدید شــــــــــــــــــــلوخ بازی ممنـــــــــــــــــــوع
 
    
            
                            
سلام

دارم از رو هیجان مینویسم ها نکنه یهو فکر کنید چه عجب سارا حوصلا پیدا کرد

نه بابا


از این حرفا نیست

عرض کنم خدممتتون دیروز زلزله شد



ما هم که زلزله ندیدیم تا حالا (دیدیم ها اینجوری شو ندیدیم)


مامانم رفته بودم دکتر جواب ازمایش بگیره


منم نشسته بودم تو ماشین

بابام که طبق معموا اگه جایی بریم


پیاده میشه دنبال دستشویی (والا)

یهو دیدم ماشین کم کم داره تکون میخوره میره جلو عقب


اولا گفتم .واااا مگه ماشینم اسهال میگیره

بعد یه نگا به پشتم کردم ببنم ماشینی چیزی بهمون خورد

یا اینکه یکی نشسته رو پشت ماشین اینجوری میکنه

بابا یهو دیدم مردم ریختن از مطب دکتر بیرون


منم که هیچکس پیشم نیست

زمینم داره میلرزه یهو سر درد گرفتم

همون جا نشستم زمین

دیدم مامانم واستاده اونجا فقط برام دست تکون میده

والا عجب مادری دارم من ...یه زحمت نداد بیاد ببینه چم شده

خلاصه پاشودم دیده ام بابام نیشش باز داره میاد اومده رفت پیش مامانم

نمیدونم من اونجا تبدیل شده بودم به شلغمی چیزی که حساب نمیومدم

بلند شدم نشستم تو ماشین تو این گیری ویری یه پسری هم اون طرف خیابون این چشمامی منو

گرفته بود تو زوم

منم دارم از معذبی میمیرم میخواستم دوباره پیاده بشم یهو دوباره زلزله وای

دفعه دوم خیلی وحشتناک بود من زود پریدم بیرون یه ساختمون اسکلتی بود اونجا رو نگا کردم
واقعا ساختمون داشت راستو چپ میشد

یهو دیدم چه عجب بابام اومد دستمو گرفت اون قدر ارامش گرفتم یه قطره اشکم فلبداهه اومد

وای که اینروزا خلیم داره زیاد تر میشه خدا رحم کنه

مامانم میگفت که دکتر از همه زود تر پرید بیرون

ما قرار بود بریم مرند مهمون بودیم دیگه خونمون نرفتیم ببینم چه اتفاقی افتاده

رفتیم مرند یه چیزی کوفت کردیم برگشتنی با مادر بزرگم بر گشتیم

یه پارک داریم تو کوچمون معمولا سالی یه بار توش کسی پیدا میشه
باورم نمیشد پر بود از چادر همه ریخته بودن بیرون

میگم این مردم ندید پدید فقط یه تلنگر احتیاج داشتن ها بپرن بیرون
این پسر ها هم که از فرصت استفاده میکردنن و شماره پشت شماره

خلاصه بابام گفت ما میریم خونه میخوابیم چه خبره که؟
ماشینم نمیندازم کاراژ

من رفتم که برو ساعت 1 نصف شب بود بدو رفتم تا 49 تا پله برم بالا تو راهم یه

فش به سازدنده ساختمون دادم که

اخه نونت کم بود

فسنجونت بی نمکه

دیگه این پله ها چیه اخه

رفتم درو باز کردم

اول سماور خونمون چپه شده بود

رفتم تو هال

دیدم گلدونمون چپ شده هر چی خاکه ریخته رو فرش

بدو رفتم اتاقم

دیدم ای دل غافل هر چی رو اینم بوده کج شده

همه چی خورده بود به هم همه چشم هاشون گرد شده بود

من رفتم بخوابم

یهو پریدم هه نه صورتموشستم ماشاللله امروز کم نزاشته بودم به قول خالم

سیاهی چشمام دو برابر شده بود یه کرم گریمم زده بودم صورتم داشت میسوخت بلند شدم زود دوش گرفتن

اومدم بخوام چشمامو بستم خوابم برد یهو بابام صدام کرد نمیدونم چه قدر گذشته بود دیدم بابام

لحاف دشکشو از رو تخت کنده داره میگه بدو میگم چرا؟
فش داد

وا من چی گگفتم مگه موندم

بابامم میگه پس لزره اومد پاشو بریم ماشین مردم یه چیزایی میدونن میرم پارک میخوابن(حالا خوبه بابام خودش گفت که بریم خونه عجبا)

رفتیم تو ماشین منم نمیدونم چی پوشیده ام یه مانتو تابستونی که دکمه هاش بازه

دامن شلواری و یه شالم انداخته بودم که کلا موهام زده بود بیرون

قرار بر این شد که بیاریم چادرمونو پیش ماشین بندازیم کپه مرگمو بزاریم

خلاصه همه چی مهیا بود برا خواب که یه موتور رد شد گوشم کر شد دیگه
دوباره ماشین اومد



رد شد خیلی کفری شده بودم اخر سر هم با سرفه پدر بزرگم هیچ نخوابیدم صبح ساعت 7 بود دیدم همه خوابن
بلند شدم

رفتم سمت خونمون

وای دیدم پسر همسایمون نشسته دم خونه

فکر کنم منتظر یار بود یهو داغ شدم
چون فقط نگا میکرد

منم با اون دمپایی ها لابو لاب میکرد نفهمیدم فقط دویدم سمت خونه در و باز کرد

رفتم نمیدونم 49 پله رو چجوری رفتم

بالا خلاصه که این پست رمان شد ولی خیلی حال دادم منم دیگه

رفتم خوابیدم

تو تخت خودم با ارامش

قصه ما به سر رسید کلاغه به خونش نرسید







"
    
         یکشنبه 22 مرداد 1391 | 09:38 ق.ظ  | SaRa JoOoN|        نظرات ()