تبلیغات
✗בو عــــآ شِـــــقـ تَــــלּ هــــآ ✗S&P                                               
 
 



✗בو عــــآ شِـــــقـ تَــــלּ هــــآ ✗S&P
خوشـــــ اومدید شــــــــــــــــــــلوخ بازی ممنـــــــــــــــــــوع
 
    
            
                            

سَـلـآم دوڪسـ ـ جـونـیـآم


خوبین خوشین؟


دیروز تو باغ بودیم جاتون خالیــــــــــــــــــــــــــــــ


من بودم و سینا جونم و شهرام و محمد  (پسر خاله هام ) و المیرا  و فاطی (دختر خالم )


داشتیم والیبال بازی میکردیم بعد شهرام گفت که یکی از رفیق هامم به اسم هادی میادش هادی اومدو شروع کردیم وسطی بازی کردن


من و الی و سینا تو یه گروه و شهرام و زن داییم و هادی تو یه گروه



سینا به اصرار خودش اومد تو گروه ما که من میدونم برا المیرا بود درسته المیرا ازش بزرگه ولی خیلی دوست داره المیرارو


خلاصه بازی شروعـــــــــــــــــــ شدش


هادی خوب بازی میکرد یه پسر قد بلند و 21 ساله چشم هاش ابی بود ای بدک نبود رو چونشم یدونه 1 گزاشته بود

یه تیشرتو شلوار جین که تمام جاهاش شسته بود

خلاصه ما وسط بودیم

یهو هادی توپو گرفت طرف من میخواست بزنه که یهو زد به المیرا

هه خندم گرفته بود داشت کلک میزد که مثلا میخواستم به تو بزنمــــــــــ

بعد بازی که بیشتر ما وسط بودیم بیچاره شهرام و هادی از کار افتاده بودن

هوا داشت تاریک میشد قرار شد خانواده ها برن تو داخل باغ ما هم تو الاچیق کناریش

بشینیم

از اونجایی که سینا ادب نداره به من امر فرمودن که برم اب بیارم

منم بلند شدم رفتم تو خونه 

داشتم میومدم تو اشپز خونه یهو گربه از اشپز خونه بدو ااومد طرفم داشتم سکته میکرددم

از ترس یه جیغ کشیدم گربه اومد خورد پام اونقدر ناتوان شده بودم که محکم خوردم زمین گربه هم از

زیرم در رفت

وای کمرم خیلی درد گرفته بود مخصوصا زیرم

خوب چیه ؟؟یهو بچه ها اومدن تو دیدن چشمای من پر اشکه

همه نگران مثلا سینا هشت بار پرسید چی شده

خوب دندون رو جیگر بزار بچه

هادی هم رنگش پریده نمیدونم چرا البته من حدس زدم چون فکش بسته بود زل زده

بود به من

اخی بچه ام چه معذبه  حیا حالیش میشهـــــــــ

منم ماجرارو گفتم شهرام داشت میترکید بی جنبه

چشمامو ریز کردم بهش که یعنی بعدا حسابتو میرسم

بیچاره لبخندش محو شد اخی ترسید بچه ام دی:

هادی هم که سرشو کرده بود تو گوشی

فکر کنم خندشو نگه داشته بود

شهرام که هادی رو دید گفت گوشی هاتونو در بیارید بلوتوث بازی

فبول کردیم من که عکسی داشتم که روش نوشته من شوهر میخوام همون عکس

بچه هه 

رفتم تو جست و جو ها

چهار تا اسم افتاد

یکیش با مدل خاطی نوشته بود

almira

اون یکی

sokotam

بعدیش نوشته بود

بی وفا

اون یکی هم

میتپه برات

خوب اون اولی که برا الی بود موند سه تا

منم بی وفا رو انتخاب کردم فکر کردم سیناست چون

اون همیشه فارسی مینوشت و اصلا نمیدونم چرا حدس زدم سیناست

فرستادم همزمان به سینا و هادی چیزی ارسال شد

سینا  نگا گوشیش کرد خندید

گفتم سینا چیه من میخوام تو چرا ذوق کردی

سینا برگشت گفت چیرو میخوای

گفتم خلم همونی که فرستادم برات

سینا گفت الی فرستاده برام تو چیزی نفرستادی

یه فاتحه برا خودم خوندم صورتمو گردوندم سمت ه ا د ی

بسم الله داشت نگام میکرد بیشعور ایییییییییش

نمیدونم داشت میخندید یا پوز خند میزد

سینا بهش گفت برات چی و کی فرستاده

هادی به روش نیورد و گفت اس ام اس بودش

چون میدونست سوتیم جوریه که اگه بچه ها بدونن شک میکنن نگفت نفسم حبس

کرده بودم واقعا تو موقعیت بدی بودم

یهو برام چیزی اومد اوکی زدم الی برام بوس فرستاده بود

منم که عکس دخترو پسر رمانتیک داشتم براش دادم

همینطوری داشتیم میفرستادیم که هادی برام چیزی فرستاد

عکس دختری بود که نشسته بود رو پای پسره وووووووو .......

زود حذف کردم یعنی چی منظورش چی بود شایدم اصلا چیزی نبود همینطوری فرستاد

اه اه یه احساس بدی داشتم بهششش یجوری شیطون میزد دهاتی

تا اینکه همگی خسته شدیم و من پاهامو اون طرف تر دراز کردم چشمامم بستم

الی هم به تقلید از من فاطی هم که هی میخندید معلوم نیست چشه

یهو یاد پسر تو خیابون افتادم که کلی به خاطرش خندیدم

یه پسر 9 ساله داشت بستنی میخورد نمیدونم جو گرفته بود یا چی داشت میرقصید

تو خیابون هیچ کس بهش توجه نداشت ولی وقتی بهش نگا میکردی رو ده بر میشدی از خنده

خیلی مسخره بود دوباره که به یادم افتاد لبخند زدم  چشمامو باز کردم دیدم فاطی و هادی زل زدن به من

منم که پررو ابرو دادم بالا یعنی چیه ؟مثل مونگلا سرشو انداخت پایین

خلاصه ما اماده شدیم بیاییم تبریز ساعت 2 میشد بازم من سوتی های خوشگلی دادم

از اولشم شانسم خوشگل بود

هی خودا


حالا نظر بدید ببنیم  حتما ایدا میگه ور پریده





"
    
         شنبه 4 شهریور 1391 | 08:40 ق.ظ  | SaRa JoOoN|        نظرات ()